تبليغاتX
> اشک یخی
اشک یخی
*~*~~*~*

سلام دوستای گلم 

برای تایید وبلاگ اشک یخی  در مسابقه وبلاگ برتر اگروقت کردین و

 

 دوست داشتین سری به  آدرس زیر بزنید

 

                  http://www.shadii.blogfa.com

 

 مرسی از همتون ...


موضوع :


| *| نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 17:6 توسط negar |
*~*~ ~*~*

 

هر کسی دوتاست

و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟


و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

و حرفهایی است برای نگفتن

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟


و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود

در نبودن ، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت  ...

                           " دکترعلی شریعتی "


موضوع :


| *| نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 17:16 توسط negar |
*~*~~*~*

يک مسافر تنها درحوالی جاده

مثل پنجره دلباز،مثل سايه ها ساده

بي خيال از دنيا،با تبسمی شيرين

آمده پر از احساس،دل به زندگی داده

وای از اين باران! قصه گوی سال های بی حضور

که با وسواسی شگرف حلقه های دلبستگی را خيس می کند

آنقدر خيس تا لبريز شوند ...

ناگهانی تر از آمدنت،می روی

بی بهانه... من می مانم و باران های بی اجازه

و قلب عاشقی که سپاس گذارت می ماند تا ابد، متشکرم که به من فهماندی که:

چقدر می توانم دوست بدارم و عاشق باشم بی توقع ، باور کن ،بی توقع!

دارم به تو فکر می کنم .. فقط فکر می کنم اما تمام لحظه ها پر می شود  از سطرهای عاشقی !

همراه خوب و ساکت من،سلام

موسيقی زنده،ساده و بی کلام من

دوستت دارم

-بدون توقع-

به نام عشق

باران گرفته و مثل هميشه و ....


والسلام

xuwt3mxt01i5z0bdbub9.jpg

   ------------------------------------------------------------

 پ . ن : به جستجوی تو

           در معبر باد ها می گریم

          در چهار راه  فصول

          در چارچوب شکسته ی پنجره ای

          که آسمان ابر آلود را

          قاب کهنه می گیرد ...


موضوع :


| *| نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388 و ساعت 15:1 توسط negar |
*~*~معجزه ی خاموش~*~*

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ .یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا

حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش ! یه حادثه روشن شو !

یه لحظه

فقط یه آه

همجنس شکفتن شو !

از روزن این کنج خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو !

برگرد به برگشتن

از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش ..یه گریه مرورم کن !

از گرگر بی رحم این تجربه ی منسوز

پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی

شهر از تو لبالب شد

لحظه آخر لحظه

شب عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدنت حرف نقطه چین پایان بود !


موضوع :


| *| نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388 و ساعت 7:38 توسط negar |
*~*~~*~*

 نوروز که می آید

یک جذبه پنهانی

ما را به تو می خواند ...

به تو که دلتنگت هستیم ... به تو که خاطرت همیشه عزیز بوده و هست ...

برای مهربانی هایت ... برای همیشه بودن هایت ...

برای جشنی که بر پا می داری و رستاخیز مردگان را دوباره می آغازی

تا زندگان بر سر سبزه و جوی دم را غنیمت شمارند و بسرایند

ای کاش که جای آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پی صد هزار سال از دل خاک

چو سبزه امید بر دمیدن بودی

و در گوش خود واگویه کنند : "انگار که نیستی..چو هستی خوش باش "

و دریغ بدانند اگر کامی نگیرند از بهار ...

 و روح های افسرده و روان ذند را به نشاط و شادمانی در آورند و

جان های شیفته شان را به نسیمی جانبخش بسپارند که سر و سمن را

به اهتزاز در آورده است ...

ای آنکه فرمان رویش و بالیدن و سر از خاک کشیدنت را

 دانه های گیاهان و ریشه های درختان به گوش نیوشای جان می شنوند ..

با دل های ما نیز همان کن که با دانه های نهفته در خاک ...

بهارتان مستدام ...

 

iyrj1dr0oq5qzdaoneeg.jpg

 


موضوع :


| *| نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387 و ساعت 17:23 توسط negar |
*~*~جغرافیای قلبم را می شناسم ...~*~*

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را،

 جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم.

 ازاین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را،

رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را

 که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد

 اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ،

 می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند…

اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم.

 وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد،

 منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است…

 آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد…

این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد

 و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد.

 که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد…

 نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد

 و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد

 و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند

 "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم

 که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم…

 بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم…

 با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم.

 اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

9rd7umbtpsmdwn5ayvic.jpg




موضوع :


| *| نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 18:59 توسط negar |
*~*~~*~*

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن..به پای تو مردن و به عشق تو سوختن ...

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن..برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ...

ای کاش می دانستی بدون تومرگ گواراترین زندگی است ...

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دست های مهربانت زندگی چه تلخ و نا شکیباست ...

ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...

و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ...

f34d19utgdbkjkxzcvzb.jpg

 


موضوع :


| *| نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 13:56 توسط negar |
*~*~~*~*


امشب از آسمان ديده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه می كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشنی سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفانی
كاش يارای گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو می خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ريزم
زير پای تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 

                                      فروغ فرخزاد

 kyd2jd0iog4to562f49.jpg              


موضوع :


| *| نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت 16:22 توسط negar |
*~*~کاش کودک بودم ...~*~*

 

کاش کودک می ماندم ...

کاش کودک می ماندم و تنها دلتنگی ام قهر کردن عروسک هایم بود ...

کاش کودک می ماندم و نفرت را تنها در چشمان پسرکی می دیدم که با کمان خود کبوتر سپیدم را نشانه گرفته ...

کاش کودک می ماندم و غروب تنها برایم معنای پایان بازی های کودکانه ام را داشت...

کاش کودک می ماندم و تنهایی تنها معنای حبس شدن در اتاق برای یک شیطنت کودکانه بود ...

کاش کودک می ماندم و برای شیطنت های کودکانه ام توضیحی نمی دادم ...

خداوندا کاش کودک می ماندم و کاش هرگز آرزوی بزرگ شدن نمی کردم و کاش هیچ کودکی این آرزو را نکند ...

کاش خاطرات کودکی ام را در گودال آرزو هایم دفن نمی کردم !

ای کاش کودک می ماندم ...

h73ajonywagjr0d3w83m.jpg


موضوع :


| *| نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 و ساعت 9:4 توسط negar |
*~*~جشن خاطره ها ...~*~*

محبوبم ...

ثانیه ها و ساعت ها و فصل ها گذشت تا به فصل جدید زندگی رسیدیم !

روز ها با شتاب از کنار هم گذشتند تا تو مرا به باور رساندی ... به باور آن همه عشق و زیبایی !

مهربانی لطیفت را حتی در سردترین روز های زمستانی از من دریغ نکردی !

چه دشوار اما ساده دل را به هم سپردیم و خاطره ها را با هم ساختیم !

تو معنای واقعی دوست داشتن را به من آموختی چون خود نماد دوست داشتنی ...

چون حضورت دمیدن روح زندگیست ...

دست در دست و پا به پای هم پله های روزگار را بالا رفتیم ...

بالا رفتیم تا آسمانی شدن ... گرچه تو خود از آن دیاری !

و اکنون آمده ام تا خیلی آرام و ساده حضور همیشگی ات را سپاس گویم ...

و بابت تمام این لحظات جادویی از تو تشکر کنم !

uxixiqhqrrjdmnh6ek1.jpg


موضوع :


| *| نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 و ساعت 12:33 توسط negar |

 

 


ashkeyakhi69

negar

ashkeyakhi69

http://ashkeyakhi69.blogfa.com

اشک یخی

اشک یخی

اشک یخی

سیب سرخی را به من بخشید و رفت
ساقه ی سبز دلم را چید ورفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشقمان خندید و رفت
اشک بر چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت

اشک یخی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog